by niloo

 

همه ی خاطرات و نوستالژی ها را یکجا گم کرده ام اما لحظاتی پیش می آید که هوس می کنم دنبالشان بگردم.. مثل همین الان که گرسنه م است و یخچال و کابینت ها را از روی عادت باز و بسته می کنم .سر آخر دست از پا درازتر در انتظار معجزه ای خوشمزه روی میز غذا خوری پهن میشوم.
از منوی خیالی هوا یکی از معمولی ترین ها را انتخاب می کنم و کلید پلی را میزنم. دوربین جای من است و گاهی از بالا فیلمبرداری شده ( این را نمیتوانم بفهمم) . تصویر دوباره زنده می شود ، گریه می کند، راه می رود ، نزدیک میشود، می خندد ، و…و حالا می خواهد چیزی بگوید…همینجا پاز می زنم. چه خواهد گفت؟ ممکن است مثل سیلی روی صورتم سرخ شود؟ شاید بنفش پای چشمانم جیغ بکشد. که بوسه ها بیوه شوند.. بس شوند. از ترس برای لحظه ای لبخند گوشه ی لبانم تبخال می زند، گلویم می سوزد و از سرما خشک می شوم.
یکباره زنگ در به صدا در می آید. اما.صدا رفته.تصویر برفکی ست. آنتن را جابه جا می کنم. کنترل دست چه کسی است؟ باید دوباره تماشا کنم…
لاسول می گوید
«چه کسی، چه می گوید، به چه کسی،از چه مجرایی، و با چه تاثیری؟»
چه اهمیت دارد دوست من ؟ ارتباط یک طرف ست..
کسی که اوست و
باقی باد هوا

———–
خانم همسایه همچنان زنگ در را میزند.
یک بشقاب آش رشته پشت در انتظار می کشد

8/24
photo by me