در زندگی، همواره نگاه های هولناکی در رفت و آمدند که به شکل غریبی متمایز می نمایند. بار سنگین نگاهی که چشم مان تاب شان ندارد، اسلحه های گرمی که می سوزانند و ذوب می کنند. یک دو لول توانا همواره پر از خشاب آماده ست.
یادم هست سالها پیش خیلی به ندرت، وقتهایی که از کسی خوشم می آمد.. یا حداقل برایم آدم مهمی بود و مجبور بودم موقع حرف زدن نگاشان کنم، لحظاتی بود که هول می شدم و آنقدر آن مواجهه برایم سنگین بود که نا خوداگاه مجبور شوم سرم را بیندازم پایین و نگاهم را بدزدم . نوجوانی معذب که گاهن به در و دیوار و گل قالی نگاه می کند.
بعد ها یک بازی برای خودم اختراع کردم چون حقیقتن دوست نداشتم ضعیف و خجالتی بنظر برسم. پس در آن لحظات بخصوص چشمانم را تار می کردم به این شکل که فوکوس چشمم را انگولک می کردم و کانونش را عقب تر می بردم. حالا همزمان چشمان مخاطب-گوینده ام را می دیدم و نمی دیدم . صورت و چشمانی محو ِ محو..درست مثل ویو عینکی که برای چشمان شما نباشد. با جابه جا کردن کانون چشمم ورای آدم روبرویم به راحتی مدت مدیدی توی چشمانش زل میزدم و هر از گاهی سرم را هم تکان می دادم بی آنکه ذره ای بو ببرد. من یک آستیگماتیسم بالفطره بودم که دیگر لپ های قرمزم مرا لو نمی داد.
امروز که این عکسِ آرشیوم را نگاه می کردم یاد این قضیه افتادم . خیلی وقت است با این بازی کسی را نگاه نکردم.. شاید احساس نیازش پیش نیامده یا اینکه چشمانم آنقدر رک و گستاخ شده اند که از لو رفتن ابایی نداشته باشند. امروز بعد از چند صد کلمه ای که از گفتگو می گذرد شگفت زده میشوم وقتی متوجه می شوم که من نه چشم دیگـــری و نه کانونی در دوردست بلکه خودم را می بینم، خودم به تنهایی که در چشمان دیگری لانه کرده و به خودم زل زده است… تنها، مغرور..
محصور در آزادی…
________
3D Stereograms image : face


۱ دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
اکتبر 13, 2011 در 5:33 ق.ظ.
PARSA
هويجوري.. يادگاري