شما در حال مرور بایگانی روزانهٔ ژوئیه 1, 2011 هستید.

by nil

شروع … دوباره. دستی که … می خورد.. نه … خداحافظی و …حتا … برای پیدا … میان صدهزار… سیاهی … برافروخته و … شده از … آزادی.

شروع می شود دوباره. دستی که برایت تکان می خورد.. نه برای خداحافظی و نه سلام؛ و نه حتا برای پیدا کردنت از میان صدهزار سیاهی لشکر برافروخته و دیپرت شده از استادیوم آزادی. دستی که لرزش خفیفی گرفته از هیجان. هیجانی که ضرب می گیرد روی میز. دف می زند برایت. دست خودت که حتا هنوز نمی داند پارکینسون چه جور صابونی ست. تا یادت بیاورد که متوجه اش باشی همه چی دست خودت است بیهوده به باقی چیزها حواله ندهیم از قبیل تقدیر. ت دارد اما ته ندارد. دست به کار می شوم و این ها را می نویسم. بهتر بگویم یعنی تایپ می کنم. روی بد چیزی انگشت گذاشته ام. حروف. چهار حرف  در وسط کیبرد. که مثل چهار عدد تخم مرغ که الان درون فر تغییر هویت داده اند تا به همراهی روغن و شیر و محموله هایی از این دست کیک تولد شوند آها تولد! همه چی تولد است مرگ ندارد. کلمه، تخم های زبان است و زبان یک کیک  دروغگوی پر مدعا. که به بار می نشیند روی نوک زبانت و وحشی ات می کند. رم می کنی و دیگر خودت نیستی. حروف زاده می شوند. آزاد می شوند گاهی زیبا و خوشمزه به نظر می رسند و ما گولشان را می خوریم.

آدم با خیلی چیزها خودش را گول می زند. مثل ضرب المثل. حتا با فالی که بچه ی سرتق خیابان به زور داخل جیبمان می چپاند و تا حدی خوش بینی.در بچه گی عاشق کیک و شیرینی بودم. شاید اگر بچه دزدی سر راهم قرار می گرفت و برای ده دقیقه میشد عموی من و وعده ی کیک کشمیشی میداد گولش را می خوردم و الان خدا می داند کلیه هایم درون شکم کدام بیچاره ای لم داده بود. من به جز دست هایم به کلیه هایم هم فکر می کنم. به ریه ها. نایژک ها. یعنی حواسم بهشان هست. مثلن به دم و بازدم که فکر کنی، خلقت تنگ می شود چون مجبوری بشماریشان یا پلک زدن. هی پلک خواهی زد. چون درباره اش فکر کرده ای پس به هیجان می افتند و نمود بیشتری پیدا می کنند. هر چه که فکر را مشغول خود دارد پررو می شود و زورگو. همین دستم در ابتدای سطور. من را مجبور به نوشتن کرد. شاید اگر موزیک لایت نبود مثلن می رقصید. در هر صورت بیکار نمینشیند. البته دست خودم است. چیزهایی که دست خودمان نیست همان هایی هستند که گولمان می زنند. همین شناسنامه و ارقام. علی رقم ماهیت گول زنکشان چیزی که از شواهد پیداست شروع یک سال جدید برای دوباره بزرگ شدن. با مبدا یازده تیر.

نای، متوجه ی بوی وانیل می شود. دستانم کف می زنند و در عرض همین ارقام و ثانیه ها بیست و شش ساله می شوم!

شروع شد دوباره.

 90/4/10

  ————————-

عکس: دورگیری دست پنج و نیم سالگی و دست امروزم

مسائلي وجود دارند كه از شدت جدي بودن بايد به آنها خنديد :: Philis berher

بایگانی

دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.