شما در حال مرور بایگانی ماهانهٔ ژوئن 2011 هستید.
شما یادتان نمی آید.هیچ چیز به واقع شکل الان نبود.. هر چه هم فکرش را بکنی ..پذیرفتنش سخت است ؛حتا برای من که تمام آن سالها از نزدیک وقایع را لمس کرده ام. می گویم سال..، اما حتا نمی دانی سال،چیست!. نمیدانم چرا این ها را الان برای شما می گویم؛ واقعیتی که می خواهم تعریف کنم تحریف شده است و ویران کننده تر از زلزله ی سال نود و دو. یعنی زلزله ای خیلی دور.چیزی را که سالها در وجودش با خود کلنجار رفتم و رفتم و هیچ که..زمانی که همیشه عقب ماندم
شاید از بزرگترهای خود شنیده باشید جای همین خیابان زیدان که تراموای غرب به شرق آسمانش را محوط کرده، روزگاری، قبل تر از زلزله ی بزرگ نود و دو، اتوبان همت یکی از شریان های اصلی تهران بود و تمام جوانی مرا خلاصه می کرد. حدود سال نود بود. تازه به نیروی راهنمایی رانندگی ملحق شده بودم. راننده ی یکی از همین بنزها. مامور پل فجر. سه تا گشت بنز در اتوبان همت بودیم؛ یک وانت نیسان جرثقیل و یک راکب موتور، که من با مسئول محور همت گشت زنی می کردم. افسر احدی.-پدر سه دختر دم بخت؛ – مرد چاق و عیالوار پخته ای که لهجه ی شمالی غلیظش را خوب حفظ کرده بود و میزبان دست و دلبازی در بسیاری از شب های جوانیم بود.مرد بیخیالی که حتا چین عصبانیت در چهره اش را هم نمیشد جدی گرفت. تقاطع همت و مدرس، مسیر هر روز ما بود..شاید تصور این مسیر ها برای شما نیاز به درک بصری از فضای آن دوره داشته باشد و خب..در اختیار نداشتن هیچ فیلم و عکسی از آن دوره تمام این ها را غیر قابل درک می کند…پرت و پلا نیست!می خواهم بگویم که آنقدر برایم ملموس است که وقتی از تفرجگاه مصر جدید- تپه های ابوالهول (عباس آباد سابق) رد می شوم همت را زیر پایم احساس می کنم و تمام ترافیک آن روزها را..
در مکان فعلی باغ وحش ژوراستیک، بزرگترین ساعت خاورمیانه قرار داشت.ساعتی تبلیغانی که از چند مسیر همت،مدرس…سواره یا پیاده میشد دید. گمان می کنم چیزهایی شنیده اید اما نمیدانم حتا پدربزرگ های شما میدانستند یا نه، درون ساعت به شکل نیمدایره عمیقی در حقیقت فضای کلبه ی کوچکی بود که پیرمردی در آن زندگی می کرد.فکرش را بکن!…نگهبان ساعت!
وقت هایی که اتوبان خلوت بود، در مواقع سبکی ترافیک، ماشین را سر افریقا پارک می کردیم و از سربالایی رمپ افریقا خود را به ساعت می رساندیم.جای زیبایی بود که تا مدت ها متوجه وجود زندگی درون ساعت نشده بودم.
بیست وشش سالم بود.
بیست و شش سالم است؛و تنها یک بار بیست و شش ساله خواهم بود. این جمله به خودی خود تکاندهنده ست..اما کافیست که فکرش را نکنی؛ به خیر می گذرد. این را پیری می گوید. نگهبان ساعت.. پیرمرد چهارشانه ی بلندی که رفتارعجیبش همیشه مرا به حیرت وامی دارد:کافیست فکرش را نکنی. یحتمل خودش فکر هیچ چیز را نمی کند.. برای یک بار هم شده باید ببینیش! یک غارنشین وسط یک کوه آپارتمان که زبان را به عنوان تنها ابزار توجیه تمدن ، سالی یک بار به کار می برد. فکرش را که بکن! اما غار نشین خودش می اندیشد وآپارتمان نشین الگوها برایش. نشخوار کنندگان معاصرند! گاهی مثل همین گوسفند که از چمن های این پارک می چرد.گوسفند پیری ست! سر نگهداریش پشت ساعت اتوبان با مامور حراست منطقه گلاویز شده بود. می گویم عمو جان چرا لجبازی می کنی اگر من سر نمی رسیدم یارو رو لت و پار کرده بودی.. عاشق چشم و ابروت که نیستن.باید مثل من آواره باشی تا حالت جا بیاد!؟ مثل همیشه تنها نگاهی..نگاه عاقل اندر سفیهی که بار سنگینی را بر دوشم می اندازد. می گویم احدی باورت می شه حتا دستگاه تفتیش عقاید سده های میانه هم برای قانع کردنش خود به دگر اندیشی دچار می شدن؟ احدی چیزی نمی فهمد و با ولع گاز بزرگی از ساندویچش میزند و به گوسفند خیره می شود.گوسفند به بع بع افتاده خنده ام می گیرد از این موقعیت. فکرش را بکن! روزها لنگ ظهر، بعد از هفت ساعت گز کردن اتوبان خود را به ساعت می رساندیم و ساعت و پیری و گوسفند و ناهار و باز اتوبان و سرعت و ماشین و جریمه. زندگی ای که برای خود م ساخته بودم. . پدرم همیشه میگفت تو عادت نداری یک جا بمانی.ولگرد کوله پشتی به دوش. بعد ترک دانشگاه درگیری لفظی بزرگی کردیم و من برای همیشه خانه را ترک کردم. ارتباطات می خواندم. بعدش هم که اتوبان و بنز و طعم تلخ روزمرگی. سعی می کردم فکرش را نکنم و حواس ِ پرت مرا با خود ببرد. با شروع فصل فوتبال سرمان که شلوغ می شد، ابدن متوجه گذر زمان نمیشدم. نمی شوم.روزهایی که ترافیک سبک بود از سر علاافی رد هنرپیشه ها و دخترهای خوشگل را می زدیم حالا به هر بهانه ای.. کمربند.. موبایل.. سرعت .. دنده عقب..ماشینشان را می خواباندیم و.. فرصتی که با آنها لاس می زدیم. افسر احدی بدتر از من. رحم نمی کند. رقت انگیز است وقتی می بینی بخاطر چند مشت جریمه چگونه دلبری می کنند، معمولن هم ریخت ماشین هایشان هستند.بی ام دبیلو ی آلبالویی مغمون. بنز پتیاره.پرادوی شاسی بلند. طبیعی ست حتا به خاطر ظاهرم هم که شده پا بدهند. حوصله شان را نداشتم. فقط محض سرگرمی. به خاطر نمی آورم آخرین باری که کسی را با احساسم در آغوش گرفته باشم. یک کوچه آرامش ..نه ترافیکی مثل این؛ مثل این اتوبان..تعدد ماشین ها..سرعت ورود و خروجی ..می روند و می آیند و ردی باقی نمی گذارد و حالا همین تابلوی ورود ممنوع. علائم ضروری راه. تماشای غروب اتوبان از روی این تپه عادت هر روز من شده. دیگر تمام جزئیات را از حفظم. حتا ترتیب رنگ های دامن این کولی جوان که جند روزیست همین اطراف می بینمش. مشکی.قرمز.زرد. فیروزه ای و باز دوباره مشکی الا آخر.
- بخورمت قناری!
حتا سرش را هم برنمی گرداند. باید از طایفه ی پیری باشد. کوچ نشین های بدوی. مثل آهو می دود . احدی صدایم می کند. باید به شهر بزنم
به شهر زده بودم اما تمام فکرم را تسخیر کرده بود. سِنور! بعدها اسمش را از احدی شنیدم . به کردی یعنی مرز.. یعنی سر حد.
یعنی جنون یعنی دیوانگی یعنی مرگ یعنی هستی. سنور سنور سنور. و جنون از جایی شروع می شود که یک بیگانه عنانت را در دست بگیرد. عنانم را از کف داده بودم.. احدی می گفت از پیری بعید است فامیل درخشانی داشته باشد. چشمش او را گرفته بود.اما او نه تنها احدی بلکه من ر ا هم نمی دید. سنور تمام توجهش به پیری بود. وقتی دزدکی می دیدم که لباس ها را با سرخوشی از روی طناب می کند و به داخل ساعت می رود..جایی که از ساعت ها پیش پیری از آنجا بیرون نیامده رعشه به اندامم می افتاد.وقت هایی که می خندید هفت ساله بود. نمی فهمیدم چرا روزگارش را آورده با پیری سپری کند.روزها به همین منوال می گذشت و من ،خودم را پشه ی ناچیزی می دیدم که به زور وارد داستان دیو و دلبر شده. به پیری حسودیم می شد. حتا به چروک های دستش.وقت هایی پیش می آمد که دختر کولی بیکار روی چمن ها گشت می زد و فرصتی میشد دو سه کلمه ای حرف بزنیم .سعی می کرد صمیمت مرا نادیده بگیرد و رسمی برخورد کند.. در وجودش نبود و خیلی تلاش می کرد ساده دیده شود اما سنور پر از انرژی بود و پر از پیچیدگی وانمود می کرد که حوصله اش را سر می برم!.
خدای من! زمانی فکر می کردم مثل مازوفسکی شرکت هیولاها آنقدر رمانتیکم که باید با خودم ازدواج کنم اما حالا حتا عرضه ی این را هم نداشتم که شده برای دقایقی توجه دختر کولی را جلب کنم.
برایش دوربین عکاسی خریدم و سعی کردم به بهانه ی عکاسی اوقات بیشتری را با او باشم. با آن چشم های بادامی زیبایش تمام مناظری که از نظر پنهان می ماند را ضبط می کرد و گاهی لبخندی به عنوان تشکر تحویلم میداد. چشمان زیبایی داشت.مغرور و بی انتها. چیزی نمانده بود از پا در بیایم.بینمان مرزی گسترده بود مثل اسمش. این روی خوش مدت کوتاهی دوام نمی آورد. علاقه ی زیاد سنور به پیری را نمی فهمیدم.کولی ها زندگی خاص خودشان را دارند. سادگی در عین پیچیدگی. معمولن اوضاع خلاف انتظار پیش می رود. خیلی میشد روزهایی که از پیری خبری نمی شد و سنور آهسته و بی خبر به درون ساعت می رفت . و من را به شدت بی قرار و آشفته می شدم. نمی خواستم حتا فکر کنم آن تو چه چیزی در حال اتفاق است. یکی از همین روزها طاقت نیاوردم و خود را به ساعت رساندم . در باز بود ،رفتم تو. اما کسی آنجا نبود انگار آن دو تا آب شده و رفته باشند زیر زمین. گوشه ای از حفره ای روی زمین توجهم را جلب کرد .حدس زدم بی ربط نباشد. خرت و پرت ها را کنار زدم و وارد چاه شدم. زیاد هم تاریک نبود. نمی دانستم کار درستی می کنم یا نه اما یکی یکی پله ها را با ترس عقب می زدم. هنوز هر بار یادش می افتم تمام موهای تنم سیخ می شود. در انتهار دالانی که نیم ساعت به انتهایش فاصله بود… هر لحظه فضا دگرگون می شد.. و ..در مرکز زمین چیزی خیره کننده تر از هر چی رویش دیده ای! دنیایی دیگر! و من خودم را دیدم.. پیری را.. و دختر کولی را.. اما نه به همین شکل اصلی مان . بلکه با دستانی دراز و گوژی بر پشت و موهای پرپشت و سُم های رنگی مثل همین هایی که شماها دارید . درک نمی کنید نسلمان فراموش کرده. ثابق بر آن این شکلی نبودیم. آن دو در حال غنی سازی ماده سیاه کیهانی بودند و تمام این ها دقیقه ای بیشتر طول نکشید. یعنی شصت چشم بر هم زدن و آن ها ناگهان متوجه حضور من شدند! همان موقع صدای شیونی درون زمین شنیده شد و دود شدند و بعد ها فهمیدم شروع زلزله ی بزرگ زمین بوده. همه چیز تغییر کرد .ساعت از حرکت ایستاد و زمان صفر شد. مثل اولش. و وقتی به هوش آمدم خود را در ظاهر جدیدم میان میلیون ها شبه آدم و دایناسور و موجودات دیرینه سنگی دیدم. سنور نیست و مرزی نیست و زمان نگهبان ندارد.
از دور به مراسم تدفین می ماند
زنده و مرده در هم
این خیابان که پلاکش را با خون رنگ زده اند.
سال ها ست در این شهر خیابان ها از زیر اسم شانه خالی می کنند. اینجا خورشید کور شده و شب از بیکاری ستاره هایش را می شمارد
من اسمم را از شب گرفته ام و تو بی نام و آسوده میلیون سال نوری در جیب بغلت می گذاری
نبش اولین درخت انگور، میان این همه ی خوشه ی شیرین ، لبخند مرا تحویل می گیری و مرگ را برای لحظاتی پشت سر می گذاری…
.
از دور به مراسم تدفین می ماند
این کوچه که بوی کافور می دهد
90/3/18
photo by me | Model sayeh


