در حوالی ساعت سه،
بوق سگ
و سقوط گربه ای از نرده ی ایوان، بر حاشیه ی خلاء
خبر از قتلی میداد
که ساعت ها از دهان افتاده بود
.
بیکار ننشین
روی این صندلی راحتی
آسوده خاطر- بی آنکه الکترونیک وصل شده باشد تا تو را از پای در آورد
سرت را به دروغی گرم کن
چاقوی میوه خوری را کنار بگذار
و پوست کنده برایم بگو
حوالی ساعت سه
جرم من چه بود؟
photo by me


3 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
آوریل 8, 2011 در 10:04 ب.ظ.
مَشمِتی
چشم های جسد باز است
قتلی از دهان افتاده است
آوریل 9, 2011 در 6:05 ق.ظ.
راحله
اوه
چه خوب بود
بعد از مدتها ننوشتنت
آوریل 9, 2011 در 5:29 ب.ظ.
سایه
چی بگم به تو من ؟! چی چی ؟؟ چسبید