by nil

دیدمش! او…

خواب که نه؛ خاطره بود. من – واقعیت را ساخته ام…بدون زیستنش. درست همان طور که خاطره ای از کودکیم در ذهنم مرور می شود: مادر با همان پیراهن کوتاه آبی رنگ ِ عکس ها با گل های براق و موهای کوتاه مشکی جلوی در ایستاده و می خندد و طفلی در شکمش است.. پا به ماه. آن طفل منم، میدانم منم و آن خاطره ای ساختگی ست. ساختگی تر از خنده ای که در صفحات آلبوم خانوادگی یخ می کند .اما به خاطر می آورمش خاطره ای که برای من زنده است. حقیقی تر از واقعیت! دیدمش!

کجا بودیم؟ پشت زمستان… برف .برف. متناوب..از همان سفید شلخته که دیشب در خواب بارید. تند و تند. دانه ها سوار هم تا انتهای کوچه را هم محاصره کرد و حبس…  بچگی ام را در خاطره ای پوشان حبس کرده ام, نفسم را در سینه و او را درخواب. در محاصره ی سفید کاغذ. در رویا. در.. در موازی ترین شکل ممکن

بگذار صریح تر بگویم: ببین؛ ترا به این سطرها کشانده ام،بی موتور و الگانس. اینجا و این کامپیوتر..چند کیلو بایت جشن بیکران.چشمانت را ببند تا ببینی کجایی!

لباس آبی در را می بندد. پشت در، تا چند سطر دیگر مالون می میرد, همین جا کتاب را می بندم. دلم را می بندم. چشمانم را می بندم تا بیدار شوم. چشمانی شب تر از شب…دیدمش!

——–

Photo by Me