چشمانش به ساعت سالن دوخته شده بود و یک آن کنده نمی شد. ساعت و قرار لازم و ملزوم همند. تمام انرژی این نگاه بی فایده است. نه لحظه سریعتر می گذرد. نه آرامش به چهره ی پیر و چروکیده ی زن…کش می آید.. لحظه ها.انتظار قاتل زمان است. صورتش زرد و با عصا روی صندلی نشسته و دو خانوم میانسال دو صندلی ِ زرد آنطرف ترش نشسته اند: فروشندگان دوره گرد مترو. خانوم چاق تمام سر و صورت و مقنعه ی مشکی اش را با جواهرات بدلی پوشانده فتیشی که برای مراسم قربانی تزئینش کرده اند. او هم منتظر است…جیب خریداران جوان! زنانی که آلت دست دستبندهایش شده و نذرشان را قبل حاجت ادا می کنند.چند زنجیر دیگر از ساکش در آورده و حلق آویز گردنش می کند و مسرور از این خفگی رو به همقطار- همکار- فروشنده اش که یک خلوار روسری درون ساکش است می کند و:

خسته نباشی خواهر.. چند وقته روسری می فروشی؟
کهنه کاری پس!ایول! خوب می خرن؟
عجب! من که یه مدت از مهاباد روسری آوردم..جان؟ آررره جنسشون حرف نداشت. هیچی خانوم، دردسرت ندم شب به شب این بازوها از اینجا تا اینجا فلج میشد. هزار تا روسری از صبح تا شب رو دستت نگه داری.. شوما راحتی؟
چه خوب! من که مفاصلم از بین رفته مگه شبا از درد خواب به چشام میومد؟
هان؟ سر آخر همشونو گذاشتیم زیرزمین گفتم همین جا بمونید تا بختتون وا شه.. از اون موقع از این بدلیا میفروشم.
آره! روسریا؟ دست آخر بردم بهزیستی! تنها چیزیه که اون بیچاره ها احتیاج دارن! آره! هر پونصد تاشو یه جا خریدن دونه ای دو هزار و پونصد…

پیرزن چروکیده گره ی روسری مهابادیش را شل می کند و ولوم سمعکش را تا آخر کم. اشک چیزی بود که زورش می آمد آزاد شود.با خود فکر می کند این روسری تنها چیزی ست که احتیاج ندارد. آب ِ مروارید چشمانش را از ساعت می شوید..و این از آن وقت هایی است که باید با واقعیت روبرو شد..لحظه ای چشمانش را بست و سپس بلند شد و به انتهای تونل نگاه کرد. خالی و تاریک.خوب می دانست دیگر هیچ کس، هیچ جا منتظرش نخواهد بود…همسر نداشته..بچه های نداشته..نوه..دوست..مادری که نیست، پدری که هرگز نبود.
نه.صدایی به گوش نمی رسد. این قطار مدتهاست که از ریل خارج شده.