by nil

نطفه. در ابتدا نور بود …. نقطه بود. نت…نطفه. نقطه ای که به سمتی جهید و گسترش پیدا می کند و پاره  خطی می شود  که سطح فی ما بین حجم و علقه و مضقه و مِن نُطفةِ اَمشاج نَبتَلیه ِ … و من  و من و چهار پاره ای که به دستانت عشق می ورزد و ذوب می شود و می خوانم و چشمانت را که می بینم گرسنه ام می شود. بوی زهم مرغ حضورش را تثبیت کرده.خنده.می خندی و می گویی سه چیز در دنیا لذت بخش ترینند : از اولی که بگذریم ، می ماند خوردن و بعدی هم..زندگی! سِقط یا سَقط؟ می گذرد از کنار تاقچه ی ردیف از آینه شمعدان ها و عکس های زندگی و پلک می زند و محو تماشایش می شود و منتظر می ماند سایه های ظهر، دشت ِملافه ها را رد کند.می کند.کنار تخت می نشیند . غرق خواب است.تکان می خورد: تکان می خوری اما چشمانت را باز نمی کنی. همسرش است که با فراغ بال خوابیده ..تمام شب پرواز کرده و تو هم  بال و پر پروازش. مرغ که پرواز نمی کند!با خود تکرار می کند: سقط یا سقط. نمی شنود: می شنوی اما سرعت عکس العمل کندتر از جذبه ی صدایش است. نمی بینی چیزی ازوجود. وجودی که در درونش پنهان است همان همان که شکنجه اش می دهد. باید از خودش هم بگذرد تا آزاد باشد. تحمل هستی برایش؟ بودن یا نبودن . هست و نیست. برایت ناشناس است. شاید موهایش به تو برود و رنگ چشمانش به زن. شاید هم بر عکس. ما نمی دانیم.تکه تکه های ارگانیسم تخیل سر باز می کنند و استخوان ها جدا جدا می شوند و ما پنهانی جـــنــاق می شکنیم. دیگری شرط است: هر چه هست و نیست.در جوار آینه هایی که روبروی هم قرار می گیرند و تا ابد تکرار می شوند. پروژسترون.شیرش سر می رود  سر می رسی و دستانت معجزه ی پنهانی ِ گره خورده پشت سر. گــل از من! دستت پوچ بود. پشت سر می گذارد لحظه لحظه های جوانی و مرغ پر کنده ای در بطنش سنگینی می کند. هوای بیرون سنگین تر است. توجیه می کنی. نمیتوانی جسارت زندگی را ببخشایی اگر نتوانی؟ اگر دنیا بیچاره باشد و بیچاره شود واگر…  .جنایت :تولد است یا سِقط؟..برای جنین..مردد می نگری در آینه هایی که روبروی هم تا ابد تکرار می شوند. صبح خروس خوان و خانه ایست اینجا که هر شب خورشید در آن می خوابد و آواز می خواند و نت. متن نوشتاری موسیقی شب اش است.نت،زندگی است.و شب؟.هنوز متولد نشده. هنوز هیچکس است. ناشناس..نیست.همه هستند: ستاره و شهاب و زهره و بهرام و پروین و تو … تو دستانت یک کهکشان می گردد و می چرخد و گل آفتاب گردان عرضه می کند: یــادم! حواسم هست و حواست پشت سرت و سالها یی که می گذرد و زن ؟

بطنش را به هــیــچ میسپارد: یادم ترا فراموش. غایب!. مرگ.زندگی. آینه هایی که روبروی هم تا ابد تکرار می شوند .من حاضرم .زنده ام. ساده وارد یک ربع قرن زندگی ام می شوم. تولد.شرط می بندی؟همه اش همین است: من ویک..زندگی ِدر پیش رو

.

———————-

نقاشی: وقتی نیلو پنج سال و نیممش بود.