جهان از الف تا قاف اتاق
از الف تا قاف اتاق را پی اش می گردم. گشته ام. گم و گور است. گذاشته ام به حساب حواس نداشته ام
بودا می خندد
بودا ساعتی ست همین گوشه نشسته لام تا کام حرف نمی زند لال است عین بی تا . اگر لال نبود شاید آوازهای کهنه چینی بلد می شد
بی تا پی ام می دهد و می گوید: پبرمردی پیدایش کرده..کلاه نمدی به سر..لابد بی سواد.سیگار می فروخته جلوی پاساژ.کارت پارسیانت هم دردی از مفاصلش کم نمی کند.دور می اندازدش. کمی روی عکس مادربزرگ مرحومت که در جیب طلقی جلویی گذاشته ای زوم می کند اما فقط لحظه ای. بعد می سپاردش به دست باد. کلش را هم می دهد به نوه اش که لابد در جوادیه شیفت دو درس می خواند.نوه اش شاد می شود.شماره ات را نمی بیند..گفتم که. بی سواد است
و اضافه می کند: حواس پرت ِ سربه هوا. بودا را می گوید لابد
لفظ قلم است بی تا. خاطراتش درد می کند. … .پیرمرد مفاصلش و من صدایم
صدایم درد می کند میگرن گرفته گفته اند پنیر به خوردش ندهم .نمیدهم مگر از آن ها که دروازه بانش پیتر اشمایکل بود…دانمارک.
بی تا ؛صدایم درد می کند. حنجره زنجیر خاکستریست.. این ها را با صدای خسرو شکیبایی بخوان.
خسته ام.خوابم نمی برد. اعصابم خط خطی ست. می خورد به دیوار و خرد می شود. به دیوار تکیه می دهم با دلهره اینکه هر لحظه پلیس های مزخرف با راپل از پنجره بریزند تو و لابد در اولین سوال بپرسند که چه نسبتی با دیوار دارم. خواهم گفت که نسبت ها نسبیست. اهل و نسبی ندارم؛ نطفه ای اتفاقی و بی هوا که در غار تنهایی آبستن شده. شاید جدم انسان باشد مطمئن نیستم. در رگ هایم چیزی جز زهر خند نمانده ؛پیش کش شما. این سرنگ و این ایالت آزمایشهای ژنتیک.
آنقدر به این دیوار تکیه دادم تا دچار توهم شدم.بودا بادبزن را برداشته و آوازهای کهنه ی چینی می خواند.یک نمایش زنده ی کابوکی به سبک و سیاق دهقان های شانگهای. با این فضا می شود همذات پنداری کرد.دژاوو یا آرکه تایپ یا نمیدانم چی.. .در زندگی قبلیم نشسته ام روی قله ی قرمز قاف و آواز چینی می خوانم تا سیمرغ مثل پروانه ای دور شمع خودش را بسوزاند. باد خنکی می وزد. نمیدانم چه فلسفه ای پشت کولر خوابیده که تمام صبح های بهار را هم که پشت سر هم قطار کنی یکهو اینقدر احساس تفاوت می کنی. لحظاتی دلهره؛ نوستالوژی و بعد آرامشی آمیخته با خنکی
بی تا! مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم. شهرما کوچه ندارد.همه اش آزاد راهست؛ بدون آزادی.گم شدن چه آسان است.حالا هر چه به ذهن عقب مانده ام فشار می آورم یادم نمی آید کجا جایش گذاشتم. .پاساژ هم خراب شده است.چون نا امیدی اجازه ی فکر کردن نمی دهد. صحنه های باز سازی شده احمقانه و کمیک از آب در آمده.
چقدر خوب است این نا امیدی. این همه کلنجار رفتن برای چه؟ بوکوفسکی با تمام تضادی که در شعرهایش است روی سنگ قبرش جار می زند » تلاش نکن». گاهی نا امیدی ثروتیست گاهی. رهاییست
پیر مرد بی سواد؟ درست لحظه ای که می رفت بیابمش با خود گفتم کاش هرگز پیدا نشود.چیزی برای از دست دادن وجود ندارد.بهتر من! بهتر تو و بهتر پیرمرد و نوه اش.بهتر همه ی آنهایی که در ونک با ساز گدایی می کنند, نه برای یک لقمه نان. برای هر چه شاید رنگ و بوی انسانیت دهد. خوشرنگ مثل همین بستنی شاتوتی در کریستال بی رنگ جهاز مادر.برای عطر یاس و شب بو که همین حالا هوایی ام کرده مدهوشم که تمام چیزها به درک. حقیقتش را که بخواهی باید بیخیال باشی. حقیقت این جوراب سوراخ من است که روی گردن چراغ مطالعه افتاده.همین قدر رو.یا باید دورش انداخت یا وصله اش کرد و به رو نیاورد تا به زور مصرف شود.
بی تا نگذار خیل جمعیت از افکارت سر بخورند. بی صاحابند. مثل رد حلزون..لزج و چسبنده. دیوانه ات می کنند . سخت است میدانم مثل بخشیدن جزء از کل.اما باید.
دلم ضعف می رود. توت ویار کرده ام.توت ها می ریزند تا زمین نوچ و چسبناک شود تا تو را لحظه ای زیر درخت نگه دارد به تماشا. مثل بوسه ای غافلگیرانه تا دلت یک آن هری بریزد کف دنیا. توت می چینی از لبهای زمین شاید باد تکانت دهد مثل درخت توت بریزی از همه چیز. سبک شوی از خود.همه درونت .خارج از اتاق.خارج از دنیا.خارج از هستی. جهان بیرون از این جا سرسام آور است
اشیاء اتاق را با نگاه میشمارم: یک کوزه ی شیرازی گوشه ی راست اتاق ازسمت نگاهی که نشسته ام. آب درونش خنک می ماند.کوزه ها دو دسته اند.بعضی ها بی دسته اند. جایش از لحاظ مادر مناسب نیست. بی نظمی را دوست دارم.دنیای زیباتریست.
کتابخانه ای که هر بار چشمم به آن می افتد محال است به این فکر نکنم که اگر آکسفورد و فرهنگ های لغات را بردارم جا برای 44 کتاب باز می شود. کیک تولدم جا مانده زیر تخت تا صف طویل ِ پاریس-داکار ِمورچه ها خودشان را برای جشن تابستان آماده کنند. اینجا کنار پرده با خط های نازک نارنجی, عکس های سیندی شرمن چسبانده شده. همان عکاسی که ما را فیلم کرده.بنظرت زنده است یا زننده ؟ او هم پاک یادش رفته بوده روی سنگ قبرش جار بزند «تلاش نکن». با همین سر و وضع مسخره خوش قیافه تر از همین دافی هاییست که قیافه ندارند و مغز. صد دایناسور رنگ زده. آی کیو های ویروسی-قرنطینه و فاسد. مقبول شاعران. آنتی تزش نیامده یک دسته گل وحشی فتو سنتز میشوند و سبز.وای به حال وقتی که قوطی کنسرو داخل شعرشان شود نصیب گربه های ولگرد دم سطل زباله هم نمی شود؛مگر پاپ آرت سرشان شود. ولش کن.چرت می گویم.می دانی ؟ مهم بودن است..به هر طریقی.حضور خیلی حرف است. مثل همین بودا! خنده اش را که میبینم می گویم باش. همین. بخند و باش. گریه کن اما باش.حتا اگر در باغ هم نباشی ..حتا اگر آوازهای کهنه ی چینی بلد نباشی. بودنت خوش است. گفتم که! خیلی حرف دارد بودن: ب .واو.دال.نون. بدون هیچ انتظاری. بدون چشمداشت. بدون درخواست. چه قدر ساده اما عالی و متعالی. من اینها را اشیا صدا می زنم. قاطی متریالیسم نکنیم. شی فی نفسه. شی از جهت خیر بودن. تجسم احساس.
هوا خراب شده حتا با هه ی جیمی. پس پنجره ها را بسته اند…
دیروز پرسیدی: کجایی؟جواب دادم: سرکارم! حقوقش را بر گردن شما دارم؛ گلویتان را که تر کنید از حلقومتان بیرون می کشم. دیدی عاقبت آب خوش هم از گلویت پایین نرفت!
امروز که صدایم درد می کند پرسیدی خانه بوده ای؟ مثل سگ! حتا حقیرتر: بدون استخوان. در لحظاتی می شود سگ بود.مثل سگ پاچه گرفت.مثل سگ با وفا بود. مثل سگ دروغ گفت مثل سگ هار.. یا پشیمان.این تنها از آن لحظه های بی شرف سگیست. آکنده از روده ی تهی.
بودا به افکارم اخم می کند
بی تا! خسته ام!
من و بودا را از الف تا قله ی قاف اتاق تنها بگذار. می خواهم چراغ کنار تخت را خاموش کنم. شاید بودا سر عقل بیاید شرمش را در تاریکی گم کند و تا صبح در گوشم آوازهای کهنه ی چینی بخواند
شاید خوابم ببرد.شاید.
photo by me.from my bedroom


5 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مه 26, 2010 در 3:17 ق.ظ.
مصطفی موسوی
با اون سوسکی که زدی سینه دیوار طبیعیه که خوابت نبره
مه 26, 2010 در 11:39 ق.ظ.
طرفه
نلی مو به تنم راست شد.حالا می فهمم چرا جورابام همیشه بو می ده.
حسست خیلی تاثیر گزار یا گذارن ،صد بار خوندمش حالام می خوام برم گریه کنم.امیدوارم اون پسر بچه هر چی زود تر با سواد شه.
مه 28, 2010 در 5:26 ب.ظ.
حسام الدین منظوم
بدون آزادی. گم شدن حتمی است
…
ممنونم
ژوئن 27, 2010 در 7:23 ق.ظ.
حامد
سلام بر فضا نورد چپ دست. مقداري از مطلب جهان از الف تا قاف اتاق رو خوندم و از اونجايي كه آدم گيج و ميجي هستم خوندن كل مطلب رو به بعد موكول كردم. (تو اين نوشته گم و گور شده بودم). عكس هاي هم كه آماده كردي فوق العادس عاشق photo by nil تم.
من الله توفيق
مه 26, 2010 در 5:55 ق.ظ.
راحيل
بودا سر عقل بيا نيس كه نيس
خودت زمزمه كردن آوازهاي كهنه چيني تو گوشهاي خودتو ياد بگير