دامن اسکاتلندی
باران با تمام قوا به شدت خود افزوده بود و دل هر سبک-ابری را پاره می کرد. طوری که حتا پنجره های پنت هاوس برج بین الملل هم در سالروز شهادت هیتلر بندری بزنند.
مرد جوان که به زور سرما زیر پتو جا خوش کرده بود به سنگینی یک هیمالیا از جایش کنده شد و به سمت در رفت و بعد یک ربع قرن در باز شد.
- هزار و صد بار نگفتم کلیدارو جا نذار؛عزیزم! و زیر لب غرولندی کرد و به درون کاناپه خزید.
زن- جوانتر- با 5 سال اختلاف زنده گی، سر تا پا خیس همچو موش آبکشیده ، پاکت های میوه را روی اپن گذاشت، مانتو و روسری اش را در آورد و پرسید: (( چیزی خوردی؟))
- نه! هنوز حالت تهوع دارم…از صب فقط عق زدم…چرا اینقد دیر اومدی؟
زن انگار که داغ دلش تازه شده باشد، دست به کمر؛قیافه ی ناله ای به خود گرفت و گفت:
- به اینم میگن شانس؟! عدل امروز باید ماشینو می بردم کارواش تا کفترای محمود چاهی به ریشم بخندن؟
این هوا هم که نوبرشو اورده…راستی امروز تو جلسه ی معاونا طرحم برای قسمت مالی بازرگانی تصویب شد! باورت میشه؟ نظارتش هم افتاد پای من. از شمبه احتمالن بیشتر اضافه کار وایسم…عزیزم… میدونم حوصلت سر میره… یه جوری خودتو سرگرم کن تو خونه دیگه.., خب؟..چه میشه کرد؟زندگی خرج داره نه؟
- برای این زندگی دوزارم نباس خرج کرد.ارزششو نداره..فقط باید ازش بچاپی بزنی به چاک.به جهنم!
از قسمت(( فقط باید ازش بچاپی…)) از کاناپه سریع بلند شده بود و به سمت دستشویی میرفت .((..به جهنم)) درون دست شویی بود که عق میزد.
- جواب آزمایش خونتو نگرفتی عسلی؟
- بهروز امروز زنگ زد گفت تا آخروقت بهم خبر میده نتیجه ی آزمایشارو..چیزی نیست. احتمالن کالباسا مونده بودن. د خب میذاری میری سر کار دیر میای منم مجبور میشم ازین آشغالا بخورم دیگه.. آخه این انصافه؟
مرد جوان از اینکه بخاطر حالش مجبور بود در خانه بماند و امروز به دوره ی بولینگ هفتگی دوستانش سر نزند بیشتر افسرده بنظر می رسید.یک سال تمام هر چهارشنبه به باشگاه بولینگ بین الملل می رفت، پنج شنبه ها اسب سواری..دوشنبه ها انجمن خیریه . شنبه ها کلاس آواز- بصورت حرفه ای!
- میدونی شمبه چه روزیه؟
- روز دفاع مقدس؟
- نع!
- سالروز ازدواجمون؟
- نُچ!
- آها!…تولدت!…عــزیزم م م م م!!!
مرد لبخند رضایتمندی زد و پاهای خود را به درون شکمش جمع کرد . مجله ی موفقیت را از روی عسلی برداشت و با صدای اکسپرسیون سوپرانو قشنگش بلند بلند طالعش را برای خانه، دیوارها و همسرش خواند. برای هیجان بیشتر کِرشِن دو می خواند تا تاثیر مضاعفی در این هوای طوفانی بر جگر مخاطبینش بگذارد.میدانست همسرش عاشقانه،او،صدایش و تتوی روی سینه اش را می پرستد. اما بعید بود همسرش بدلیل مشغله ی زیاد کاری این روز مهم را فراموش کند. زنش را خوب می شناخت.یک سنگ تمام ِ به تمام معنا.
زن جوان انگار در اپرای پاوروتی باشد با لذت تمام فلفل دلمه ای ها را روی تخته ورقه ورقه می کرد..اسفناج ها..گوجه ها …قطعات بزرگ تا کوچک …دِ کرشن دوی همسرش.
- وای اینجارووو…!!!میدونستی من عـــاشق این آی پاد جدیدام؟همین که تو مجله عکسش هست… آخ که چقد دلم میخواد یکیشونو داشته باشم. کاش میشد…
- عزیز دلم ؟ مارکش چیه؟ آی پ…و آرام با خودش نجوا کرد:..شمبه هیژدهمه..آره…درسته…
لحظه ای نگران شد.زن همیشه به هر دری میزد تا همسرش را راضی نگه دارد. حضور او برایش کافی بود.اما چیزی ته دلش را خالی نگه میداشت..نمیدانست چه چیزی..نمیخواست حتا به خود زحمت فکر کردنش را بدهد.
صدای خور و پف مرد با بوی خوش غذا آرامش کرد.مهم همین بود!
رینگ..رینگ گ گ گ ..تلفن برای 5 بار می زند
عزیزم میشه جواب بدهی؟ دستم بنده دارم غذا رو آماده می کنم
مرد جوان هیمالیایی بود که یخش هنوزآب نشده
رینگ گ گ:
.
.
.
«باسلام.لطفا پیغام خود را بگذارید:»
الو.الو؟! می دونم خونه ای بدو گوشی رو وردار!بهروزم!الو..فک کن چی دستمه! جواب آزمایشت.
مژده بده پسر!… پدر شدی!
.
photo by me


9 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مه 7, 2010 در 7:05 ب.ظ.
راحله
ها ها
خیلی خوب بودااا
مه 7, 2010 در 7:08 ب.ظ.
حمید مهر
این دقیقاً همون سبکیه که هر خواننده ی رو جذب می کنه که یک داستان رو تا ته بخونه. عالی. پرویز دوایی کجایی بیا ببین برات رقیب پیدا شده
مه 7, 2010 در 9:45 ب.ظ.
سوده
زن به این صبوری نوبره والا .یک ربع قرن پشت در موند که هیمالیا رو ببینه
من امیدی به زنده موندن بچه تو دل هیمالیا ندارم
مه 8, 2010 در 7:11 ق.ظ.
کرو
مبارکا باشه داداش
مه 8, 2010 در 6:01 ب.ظ.
ســـــــــــایه
بچه ای که بخواد اون بیاره… خودت میدونی دیگه من خسته ام…. نمی تونم بقیه شو بگم !…
مه 15, 2010 در 7:27 ب.ظ.
حسام الدین منظوم
خیلی وقت بود که به اینجا سر نزده بودم
بعد از مدت ها خوندن ترکیب های خوبی که داری چسبید
ممنونم
مه 16, 2010 در 5:06 ب.ظ.
hedieh
عالي بود نيلو ، واقعا چسبيد !D:
مه 21, 2010 در 6:31 ق.ظ.
پونه
وای از این خیلی خوشم اومد… آخرش هم حرف نداشت
D:
ژوئن 20, 2010 در 5:28 ق.ظ.
فواد خاک نژاد
مژده بده پسر… پدر شدی…
چه حس خوبی داشت…