رُباعی
پری لابه لای لباس هایش گیر کرده، استخوانی در گلویش. پر، لابه لای لباسم گیر میکند، لباس هایش را می کَند، دانه دانه،پر- اذیت می کند پری میان لباسش. یک ساعت است که گیر کرده، یک ساعت کلنجار می رود تا پری دانه دانه ببافد رج های لباسش، یک ساعت است که گیر کرده گره ای میان گل های لباست. یک ساعت است که- سرش روی بالشی از پر آرمیده با تیله ای در گلو- گردنت در بند گردنبند آبیَش، پرپر می زند دلش برایت پری!
(برای پری رضوی)
***
مداد سیاهم برف کاغذ را واکس می زند، چند لحظه ی بعد چکمه ای می شود شبیه ایتالیا. از حالا جهان را زیر پا می گذارم! به ونیز خوش آمدید!{کاسانوا می گوید}. با چکمه های سیاهش از جلوی چشمان سیاهت رژه می رود؛ تنها تا 100!.بشمار عمو زاده… نود و هفت – نود و هشت – نود و نه… . بشمار عمو زاده. نود و نه و یک صدم- نود و نه و دو…. تمام نمی شود عدد ها . این رژه را جهان سان می بیند. می بینی؟رُم، رَم کرده پای ِ تخت، خواب را بر خودش حرام کرده..ونیز اما غرق می شود در چشمان سیاهت. و نیز در چشمان سیاهش!
***
زمان را روی نُه تنظیم کرده اند. نه بار زنگ می خورد، دو دقیقه ی بعد سال تحویل می دهد خود را به چنگ پلنگ آسیای میانه. تیمور لنگ شلیک می کند.] بنگ![ .صد سال به این سال ها.. تنگ می شود دلش برای چنگ نوازآتن..جنگ می شود سرش ؛ سنگ می شود تنش . مجسمه ای می شود از مرمرسفید.می گذارند جای ستون پانتئون.و بعد..صد سال سیاه!... اینگونه است که چگونه مردن را فرا می گیریم تا زنده بودن را احساس کنیم
***
من؟ تو؟ ما؟ شما؟ ایشان؟
من و تو مدتهاست که در تناسخ، نسخ شده بدنیا آمده ایم
او؟
ما؟ از ما بهتران را (داخل پرانتز) قرار داده است
شما، بله شما که جای خالی را پر می کنید!قید زمان را در انتهای کدام جمله قرار داده اید؟
ایشان را در منگنه بگذارند، وقت تنگ است
چشمانم تار!
شکسپیر را هم مبهم می بینم.چشم پزشک می گوید عارضه آستیگماتیسم است؛من اما به پراگماتیسم عمل می کنم ؛ چشم بندی نیست! کلمه ها را پشت پلک هایت بخیه زدم...اگر بخواهی کتاب دکارت را لا به لای مژه هایت بسته بندی می کنم؛ می دانم،پلکهایت که سنگین شد به خواب عمیقی فرو می روی .. تو؟ شاید اینبار در مسخ کافکا بیدار شوی...
بگزار افعال را گیج نکنیم!
]فاعل شناسنده تصمیم می گیرد[
ضمایر به جای خود!
مفعول شناسا حذف می شود.
ضمیر اول شخص:
من؟ بریده ام از زندگی..یک قاچ بزرگ!
نقطه
***
photo by me


6 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
آوریل 10, 2010 در 5:54 ق.ظ.
کرو
دهه! این که ساعت مامان هماس!
آوریل 10, 2010 در 7:29 ق.ظ.
حمیده مهر
فضا نورد چپ دست. قاچ بزرگ بخوره تو سر از ما بهترون. کافکا فدات می کنیم. پراگماتیسم افعالی ما گیج گیجه می خوره. بیا چکمه ی سیاه بپوشیم بریم ونیز زیارت آقا کاسانوا. شفا می ده.ایشالا خوچبخت شی ، ایشالا خیر ببینی. چگونه مردن رو ولش کن ، باید ناهار درست کنی. پری گشنشه.
اه ولش کن اصلاً ، ته تهش منم بریده ام…
آوریل 10, 2010 در 9:42 ق.ظ.
راحله
ونیز اما غرق می شود در چشمان سیاهت. و نیز در چشمان سیاهش!
و اين قسمت:
من؟ بریده ام از زندگی..یک قاچ بزرگ!
****
خوووووووووبه خيليييييييييييييي
آوریل 10, 2010 در 6:54 ب.ظ.
سوده
نیلو عالی بود .
ینی عالی
آوریل 16, 2010 در 5:11 ق.ظ.
Mahmoud
یک رودخانه پرتلاطم و قدرتمند
اما زیبا.
خیلی خوب بود.
آوریل 19, 2010 در 10:55 ق.ظ.
شیما
هم عکس اش خوبه هم نوشته اش . مخصوصانوشته ی آخر