قطار می کشد سوت و کور می شود مسافر
دنده ی شماره 13 از بالا سمت راست درد می کنه که از دنده ی چپ پا می شم. هنوز خستم. تموم شب یه ساعتم خواب به چشام نیومد. تختمو تا می کنم و کورمال کورمال از کوپه میام بیرون.سر راه دست همقطاریمو زیر پا می ذارم و از صدای ضعیفش مادرو که شنیدم دیگه تو راهرو وایسادم.تلق تولوق –تلق تولوق- قطار سوت می کشه میریم تو سیاهی.این تونل انتها نداره این آخر هر سفریه. یه کم کـــــش میام، دنده م جا نمیره.جوش میارم،کله م سوت میکشه.خستم. نمیشه از خستگی مرد؟
***
زنگ در رو میزنم. کسی جواب نمیده.کلید میندازم میرم تو. تو تالار همه هستن جز من. ساکت عین پشه های بهار. مینا میگه: سلام! سلام!. تو قفس طلاییش بال بال میزنه. فقط من و مینا از هفت دولت آزادیم! دلم پرپر میشه میگم من برگشتم. کسی نبود؟ مینا تکرار میکنه سلام سلام. دست بریل می کشم به سر تا پای خونه.نه.. نیستن..حتا من.
چه فرقی می کنه مارکوپولو باشی یا مسافر کوچولو؟
***
خشم- خشم- خشم- خشم- خشم- خشم- خشم- خشم- خشم- خشم
ده بار رونویسیش می کنم. کی نِه خط فاصله نِف رَط…اشتباه ننویس که میوفتی
اینکاره نیستی آقاجون، بعدی
***
- خوش گذرونی چجوریه؟
- سر خوشی مثل رقص
- مثل شیوا؟…نابودگره
***
شیوا چاهار دستشو دور کمر و گردنم حلقه می کنه …زمین اینبار رو تن ببر بنگال می چرخه،با این آهنگ: تلق تولوق- تلق تولوق.بدون اینکه پاییزی باشه زمستون شد. بدون اینکه زمستونی باشه تموم شد.
دلم درد می کنه؛دکتر میگه شکسته، گرفته یا تنگه.. میگم دکتر کسی نبود بگه سر اومد زمستون؟
*شیوا=الهه ی رقص و مرگ


13 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مارس 7, 2010 در 12:17 ب.ظ.
کرو
قطار می کشد سوت و گه گیجه می گیرد کرو
مارس 7, 2010 در 8:41 ب.ظ.
هاله
بدون اینکه پاییزی باشه زمستون شد. بدون اینکه زمستونی باشه تموم شد.<~دعوا نكني بگي يه تيكه از نوشته ي خودمو كنده چسبونده ها!آخه بدجور چسبيد اين تيكه اش …+هميشه كسي هست كه از پنجره ي قطار براش دست تكون بدي!نميدونم!شايدم نه!هيچ وقت هميشه نيست!
مارس 8, 2010 در 10:03 ب.ظ.
پونه
مرسی نیلوفرکه به بلاگم سر زدی
دنده ی شماره 3 من هنم از راست بالا درد می کنه. فکر کنم مال آلودگی هوا باشه. یا شایدم گرمایش زمین
مارس 10, 2010 در 1:53 ب.ظ.
سوده
Like
***
مشکل از صدای قطار بوده باید سوار ِ قطاری بشی که جای تلق-تولوق صدای هوهو چی چی بده .کمتر خسته میشی
***
نیلچز من از لحضه ی رؤیت این فتو همینطور دارم انگشت حیرتم رو می جَوَم .خیلی شبیه پاریس دهه ی هشتاد شده اون روزا که من بودم و مودیلیانی و پیکاسو و بقیه ! جدی خیلی جالب شده
Like
***
همه ی سوال هندیای کنکور رو درست جواب دادی ، نه؟
Wink
مارس 15, 2010 در 6:12 ب.ظ.
نیل
آره یادش بخیر..پاریس دهه ی هشتاد…من و مودلیانی و پیکاسو و بقیه D:
مارس 10, 2010 در 1:54 ب.ظ.
سوده
لحظه رو لحضه نوشتم از حیرت
=)))
مارس 11, 2010 در 8:03 ق.ظ.
راحله
نمیشه از خستگی مرد؟
دلم ميخوااااد انقد كه از خستگي بميرم
مارس 13, 2010 در 6:12 ب.ظ.
مصطفی موسوی
من سمت راست رو شمردم هشت تا دنده بیشتر نبود
صبر کن سمت چپ رو هم بشمرم.یه کم صبر من
مارس 15, 2010 در 6:09 ب.ظ.
نیل
شیخلرا هفتا جون دارن سیزده تا دنده
آوریل 1, 2010 در 6:25 ق.ظ.
مصطفی موسوی
به نظر من
سما شیخلرشون فقط
آوریل 4, 2010 در 8:31 ق.ظ.
ZoHrE
با اینکه درد هست
با اینکه دلتنگی
دل شکستگی
با اینکه کسی نیست انگار
ولی اون تعلیق
اینکه هستی ولی انگار نیستی
یه تعلیق
جدایی از همه دنیا
باعث میشه توی خودت احساس امنیت کنی
آوریل 10, 2010 در 5:27 ق.ظ.
نیل
عجب دنیائیه! چه خوب که من جزوش نیستم.» خداحافظ گاری کوپر»
آوریل 4, 2010 در 8:32 ق.ظ.
ZoHrE
پ.ن.چه عکس جالبی انگار یک قرن پیش در یک خیابان سنگفرش لندن یا پاریس گرفته باشند