حقیقت نه مجاز است.!؟

لیلا گفت خسته شده ام
<من هم خسته شده ام>
گفت عرضه ی هیچ کاری را نداری! گفت همه اش هذیان می نویسی و زندگی را در خواب و رویا بسر می بری.
کنار تخت ایستاده بود و اینها را می گفت؛دست به کمر و قلچماق عین اجل معلق. چشمان زاغ  درنده اش مال من را از حدقه در می آورد .. این دو بارزترین سرمایه ی ژنتیکی که از مادر عجوزه اش به ارث برده بود و همیشه ی خدا هم مرا خلع سلاح می کرد
خوابی را که تازه از آن فارغ شده بودم برایش تعریف کردم نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت؛پوزخندی زد و عین بچه ها لب هایش را ورچید و گفت کوچولوی من چقدر بگویم این سریال های پلیسی کانال سه برای بچه ها خوب نیست ببین تلوزیون گوریل انگوری داره!..من هم مثل همیشه از کوره در رفتم و بودای چینی مورد علاقه اش را از روی عسلی به دیوار پرت کردم که به کلکسیون شکسته ها بپیوندد تا او هم مثل همیشه بگوید برو به جهنم!.گفت.  و من هم آمدم اینجا. نیم ساعتی هم زودتر رسیده ام
-    بفرمایید این هم منو الان جاسیگاری هم براتون میارم
مرسی. خواب من واقعی بود . واقعی تر از همین منوی مقوایی که هم اکنون به دستم رسید و ردیف شده از شعر و ور هایی که در حقیقت در اسم های احمقانه شان با هم متفاوتند و در عمل کمی شیر یا شکر!توجهتان را جلب نکنید خبر نیست خواب دیدم یعنی واقعن دیدم که بچه ای را دزدیده و داستانش را می نویسم .خط به خطش را هم یادم است. شاید هم لحظه به لحظه اش را! کوچولویی زیبا و دوست داشتنی.از همان هایی که عروسکشان را در دست می گیرند و بی توجه به فاصله جلوی تلوزیون می ایستند و کارتون تماشا می کنند.
-    یه چایی لطفن.بله ساده
دختری که میز روبریم نشسته و یکسره با لیوان چایی اش بازی می کند به  چشمانم زل زده.چهره اش شبیه ویرجینیا ولف است.شاید من را شناخته ؟لازم باشد باید بروم جلو و خودم را معرفی کنم. سلام. صمد تورنگی هستم  !  او هم می گوید: اوه بله آقای تورنگی بسیاراز دیدنتون خوشحالم. دستانش گرم است.از من درخواست می کند که اگر امکانش باشد دقایقی کنارش بنشینم . می نشینم.می گویم حیف خانوم نازنینی مثل شما تو این فصل سال تک وتنها وقتش را در این کافه هدر بدهد. کتش را در می آورد و با عشوه می گوید صمد!<دیگر خودمانی شده است>
المنته لله که در میکده باز است..زانرو که مرا بر در او روی نیاز است!من یک ساعت است که منتظر حضور گرمت هستم هانی.می گوید اینها را دارد می گوید .مطمئنم. نگاهش اینها را می گوید!کلمات ساکت باز هم ادامه میدهند تا او از رو می رود و حوصله ام سر..سرم را بر می گردانم
دو عقربه ی بی طاقت ساعت تبلیغاتی که بر دیوار پشت پیشخوان نصب شده خود را به زوربه چهار و دوازده میرسانند و بعد از چهار عربده در کافه باز می شود.آقای شیک پوشی با کیف چرمی در دست وارد می شود. بله خودش است! شهرام جلایری! از بار آخری که در دانشگاه دیده بودمش زمین تا آسمان تغییر کرده. در عرض 30 ثانیه براندازش کرده ام:
کله ی تاس هشتاد درصد. ریش بزی 5 سانتی متر. تیک دست راست 4.5ریشتر. بلاهت بی نهایت و البته شانس به میزان کافی.هوم ..پیشرفت خوبی بوده
-    سلام صمد
-    به شهرام..پوک خوش شانس!
نیشش باز می شود.میشود تصور کرد که چطور با همتی وصف ناپذیر 3 بار در شبانه روز دندانهای محکم تر از اسبش را قشو می کند. پوک خوش شانس! خیلی حال می کنم که خودش هم از این لقب لذت می برد. لیلا این اسم را آن وقت ها سر امتحانات آخر ترم رویش گذاشته بود.آن موقع با لیلا آشنا نشده بودم
-    لیلا چطور است؟
تا همین هفته ی پیش که ناخوش شده بود و دست به سیاه و سفید نمی زد. کنج تخت افتاده بود و
هذیان می گفت.حتا هذیان هایش هم به آدم معمولی نرفته جای آه و ناله آجر پاره بر سرآدم آوار می کند. می گویم خوب است. مشغول تکمیل تز دکترایش در مورد حدوث کودک آزاری در زنان باردارمطلقه!
-    اوه! بچه ها! من همیشه عاشق تحقیقات و آمارهایی در موردشان هستم .یعنی واقعن از درک یک خردسال لذت می برم . مثلن…
نمی دانم او هم می داند که بچه ام نمی شود یانه. از دوست قدیمیم شنیده بودم که با یک میلیونر ازدواج کرده و حالاصاحب یک شرکت تبلیغاتی بنام در شمال شهر شده و و بچه ی زیبایی هم دارد. می گوید ندا. ندا! اسمش همین بود می دانم.خدا لعنتش کند می خواهد تحریکم کند که بچه اش را بدزدم. در خواب هم همین را دیده ام اما خوابش را ببیند.
سومین سیگار را هم روشن می کنم .فضای کافه رامه غلیظی از دود سیگار می بلعد. یاد فیلمی می افتم که خیلی قبل تر ها با همین شهرام پوکه در خانه شان دیده بودیم.. چیزی که به خاطرم مانده چند جوان خوشتیپ که از ابتدا تا به انتهای فیلم یکسره سیگار می کشیدند.در اواخر فیلم جایی که معشوقه ی قهرمان من را می کشند .خوشگله نعش معشوقش را به کلیسا می برد و به عقد خود در می آورد.گریه می کند و باز هم سیگار می کشد.بیوه ی بیچاره! عجب عشقی!
می گویم جزیمی میگوید جلایری!! حواست کجاست؟
می گویم کمی برایم از کارهای تبلیغاتیشان توضیح دهد و خود را خیلی علاقه مند نشان می دهم.
به نقطه ای در سمت چپ خیره می شود.نگاهش را دنبال می کنم. سوسک کوچکی از دسته ی صندلی بالا می رود.
-    در حال حاضر تیم بیشتر روی تیزرهای تلویزیونی کار می کنن. بیشتر مواد غذایی..برای من هم بهتره.قراره تو تبلیغ پفک نمکی میتوز ندا بازی کنه …
باز نیشش باز می شود و صدای شیهه اش کافه را بر می دارد. خودم را تصور می کنم که سر چهار راه ایستاده ام .ندا هم عروسکش را در دست گرفته و لی لی کنان از پیاده رو می گذرد. جلویش سبز می شوم و می گویم سلام عموجون. حتمن او هم می گوید که عموی من نیستی. من هم می گویم دوست پدرت که هستم گفته برویم برایت پفک نمکی میتوز بخرم. ندا می گوید آخ جون پفک نمکی میتوز. کات می دهند اما ندا تنها پیش من است.
لیلا! لیلا عزیزم پاشو لنگ ظهره…
______________________________
شرح شکن زلف خم اندر خم جانان              کوته نتوان کرد که این قصه دراز است