
by niloo
خودم را باخته ام-
با همین دست ها که عجولانه تاس می اندازند
به این دست ها که کج اند و به هیچ صراطی مستقیم نمی شوند.
این من نیست که این سطرها را می نویسد. خودم را سالها پیش باخته ام، در رخ شطرنجی مات ماندم و ماتم گرفته ام هنوز ازهمان رخ که کیش کرد مرا به سرزمین سربازان فراری و وزیران خیانت پیشه. شاه نبود و من اسب نجیبی شده بودم که اِل می رفت؛بی آنکه به هیچ صراطی مستقیم باشد.
خودم راپاک باخته ام اما می خواهم آخــــرین شانسم را برای مرگ قمار کنم.
تاس ها را در مشتم تکان می دهم،به 2 جین عدد فکر می کنم و به تعداد طبقه های آپارتمان. همیشه بد می آوردم،اگر شانس بیاورم و …مجال نمی یابند تاس هایی که پرتاب می شوند .چرخی می زنند و روی 12 نقطه ثابت می شوند.
برای اولــــین بارشانس می آورم و خودم را برای همیشه از طبقه ی دوازدهم می بازم
