آخرین فرکانس
شاید حتا نتوانی باور کنی و تصور هم نکنی عشقی را که فرکانس صدایش لحظه به لحظه ضعیف و ضعیف و ضعیف تر شد.
آخرین عصر پاییزی ده سال پیش آخرین عصری بود که با او گذراندم؛ در همان ویلای قدیمی که عکسهایش را پیشتر نشانتان دادم.
راستش ماجرا از عصری شروع شد که خیلی زودتر از همیشه – حول و هوش ساعت چهار- گل های آفتاب گردان جلوی ویلا را آب می دادم. اواخر پاییز بود و هوا رو به سردی می رفت. بر طبق عادت ،تقریبا چیزی تنم نبود و سرما بدجوری اذیتم می کرد.خواستم به ویلا برگردم که متوجه جنبش ساقه های آفتاب گردان شدم.
حدس زدم خرگوشی چیزی باشد که آنروزها تعدادشان از گل های من بیشتر بود اما ولگرد ژنده پوشی را دیدم میان گل ها نشسته و تخمه می خورد.از آن آدمهایی که هیچ وقت،هیچ جایی نمی بینیشان. بدوی؟ زیر خاکی؟ شبیه دایناسورها!با احتیاط جلو رفتم.بالا سرش که ایستادم طوری نگاهم می کرد که انگار تازه موجودی دیده از نوع انسان. راستش خود من مدت زیادی بود که با هیچ انسانی رابطه برقرار نکرده بودم، دیگر اهل معاشرت نبودم و تمام گذشته ام را داخل چمدان گذاشته؛جمع کرده و آمده بودم ویلا. تنها بودم و تنها دلخوشی ام گل های آفتاب گردان بود و خرگوش ها.
قیافه زردنبویی داشت و حالش خوب بنظر نمی رسید. نمی دانم از روی کنجکاوی بود یا علاقه و دلسوزی که به خانه ام دعوتش کردم. از آن موقع عصرها به دیدنم می آمد و طولی نکشید که ماندگار شد.
خرگوش صدایش می زدم.تنها دارائیش خرت و پرت های رنگی اش بود و قلم مویی با موی شرابی.
آنروز که برایش قهوه درست کردم و حرف زدم و حرف، ساکت نشسته بود و تنها با تکان سرش
پاسخ می داد گویی لال به دنیا آمده.بور و مبهوت.
ساعتی که گذشت از کاناپه بلند شد و به سمتم آمد. به چشمانم زل زد ،موهای روی پیشانی ام را کنار زد و خیلی آرام شروع به کندن لباس هایم کرد؛ مقاومتی نکردم. مثل قبل تر ها.زمانی که در فاحشه خانه ای ساکن بودم… چشمانش هولناک بود که چشم هایم را بستم.لب از لب باز نکردم. لحظاتی گذشت تا متوجه مقصودش شوم.
می دانید؟ بوم سفیدش تن من بود که آغشته به رنگها می شد.زرد و سرخ. آبی زنگاری و صورتی!سست شده بودم.مادامی که نقاشی می کرد به چشمانش نگاه می کردم,اصلن در این دنیا نبود،نبودم.طوری رنگ ها را با قلم موی شرابی اش روی تنم جاری می ساخت که گویی قسمتی از آیین عشای ربانیست. جهان من چشم هایش شده بود.خودم را در آن ها می دیدم.کارش که تمام شد عقب تر نشست و ساعت ها نگاهم کرد. قفل شده بودم.. مثل پروانه ای در مشت.
عصرها کارش همین شد.عصرها رویایی بود.دیگر خاکستری نبودم.
عصرها زنی بودم که لحظه به لحظه رنگ عوض می کرد؛ هم مدل و هم تابلوی نقاشی.
بتدریج دلبسته اش شده بودم . توقع جواب نداشتم.تمام مدت بی حرکت دراز می کشیدم تا حرف های رنگی اش را لمس کنم.بی آنکه صدایی از دهانم بیرون آید. برای اولین بار در زندگیم از ته دل خواستم با کسی باشم.
هیچ با هم حرف نمی زدیم.او سکوت بود و من جهان حرف های بی کرانش که با قلم مو بر تنم می زد. روزها می خوابید و عصر ها دست به کار می شد.اگر بیرون ویلا در بیشه زار بودیم, دشت وسیعی می شدم که تمام سبزی دنیا از من بود. کنار رودخانه،ماهی قرمز.در آشپزخانه ،میوه های گرمسیری…
دنیا در من بود و من تابلوی بی کرانش.
یک ماهی گذشت.به مرور رفتارش تغییر کرد.عصبی شده بود و دیوانه.نمی خوابید.یک جا بند نمی شد.رنگها-حرف ها- مشوش شده بودند.
آخرین تابلواش- آخرین من،سمفونی مرگ بود. روی کاناپه دراز کشیده بودم.صورتم را سیاه کرده بود.کافی نبود.تیغ ریش تراشی را از روی میز برداشت تا موهای سیاه کنار نرمه ی گوشم را ببرد.
برید! گوشم را! به اشتباه یا عمد! هرگز نفهمیدم. یادم هست حتا جیغ هم نکشیدم . رنگ قرمز روی سیاه را گرفت.بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد. لحظه ی آخر نگاهش با همیشه فرق داشت.اسمم را صدا زد..برای یک لحظه صدایش را شنیدم و بعد….بهوش که آمدم نبود.برای همیشه نبود.
فردای آنروز گوش بریده ی خودش را برایم با پست فرستاد.
آدم عجیبی بود.در این ده سال هیچ خبری از او نداشتم تا امروز که از شما شنیدم که همان سال شقیقه اش را با گلوله پر کرد
حتا نمی توانی باور کنی
هنوز هم دوستش دارم.
Photo by me
Model:p.s





